دو ساعتی میشود که یک روز بسیار خستهکننده را بهپایان بردهام و به خانه برگشتهام. ده دانشجو در پنج ساعت دربارهی موضوع پایان نامه های خودشان سخن گفتند. هر کس بین ده تا پانزده دقیقه فرصت داشت و بعد هم استادان یکی پس از دیگری نقد ونظرشان را عرضه میکردند. این اما موضوعی نیست که ارزش آن را داشته باشد که بعد از چند ماه دوری از این مجال مجازی بخواهم خودم را فرسودهی نوشتنش کنم.
دو ساعتی میشود که به خانه آمدهام و برای آسودن به وبلاگ دوستانم سری زدم دیدم داریوش مطلبی نوشته درباب مستی و مستوری وبلاگ نویسی و نشانی مطلبی از سعید حنایی را نیز به دنبال آورده. هر دو را به اشتیاق خواندم. پیشتر هم با دایوش درباب فرانوشتن و فرونوشتن ونقاب بر (یا از) چهرهی قلم افکندن، گپ زده بودیم. من هم در این مدت همچنان «بهتفاریق» چیزهایی مینوشتم. گاهی در ذهن نقشی میبستم و خوشا نقشهای ذهن که ناخوانده میماند و مستور؛ و از تو چه پنهان گاهی در کنجی دیگر از این دنیای مجازی، بینام و دلیر، دستی بر کلیدهای حروف میبردم و قفل سکوت را میگشودم. و همواره با خود زمزمهی عینالقضات را داشتم که «ارسلانم خوان تا کسی بنشناسد که کیام». و دایم یشیمان بودم که چرا بر پیشانی مجال مجازی نام خود را نهادم و این مجال را هم بر خود تنگ کردم.
حالا اما سخن هر دو دوست به دلم نشسته است. حقیقت این است که من پنهانکار و پنهاناندیشم. میدانم و هنوز نمیدانم چرا خیالاتم را پنهان میسازم. آخزین بار وقتی دو سه هفته پیش برای انجامی تکلیفی دوباره سروقت مقالهی روشنگری چیست کانت رفته بودم بر سیاق شعار روشنگری (جرأت اندیشیدن داشته باش!) با خود میگفتم جرأت نوشتن داشته باش و میخواستم که دوباره دفتر مجازیام را بگشایم؛ دفتری که بیخبر بستمش. حتی بیآنکه خودم را خبر کنم. ننوشتن هم «سرشار از ناگفتههاست». نه بهخودم وعدهای میدهم نه به آنان که دیگران به نوشدن این صفحه امیدی ندارند، تنها در این لحظه حالتی دارم که میخواهم باز خود را با نوشتن در مجال مجازی آسوده سازم. تا چه پیش آید.
این اخوانیه نامهای است از کرانهی زاینده رود به کناره رود تایمز. و خیزابهای رود زمان چنان بود که این بار کنار پنجرهی خانهای ناسوتی (profane) در لندن به سوی خانهی لاهوتیام(sacred) در اصفهان بنشینم و آن را زمزمه کنم تا مگر پژواکهای شرقیاش جانم را زنده و زاینده کند. این قصیده را در مهرماه 1374 گفتم، برای دوست نازنینام علی مظاهری. تقریبا بداههگویانه؛ در ایامی که زیر باران شعر بودم. اما از زمان سرودن شعر تا فرستادنش برای علی، چند ماهی طول کشید و در این فاصله یادداشت اولیه شعر گم شد[1]. مثل بعضی دیگر از شعرهایم که هیچ وقت دفتری نداشته و هنوز هم در اوراقی بیشیرازه است.
حیفم میآید شعر را بنویسم. دوست دارم آن را از بر کنم و مرتب با خودم زمزمه کنم. در تمام سالهای اولیهی شاعری شعری را از روی کاغذ نخواندم. برایم حفظ کردن دویست بیت مثنوی هم دشوارنبود. شب میگفتم و صبح از بر بودم. این اگر چه به ویژه در انجمنهای ادبی باعث حیرت شاعران میشد و جلوه شعر را مضاعف میکرد، اما به قیمت ازیادبردن خیلی از اشعارم تمام شد. زیاد پیش میآید که در بزم دوست نازنینام عباس حسامی[2] مینشینم و او ناگهان از میان سیاهمشقهایش قطعهای از شعر مرا بیرون میکشد و من تعجب زده میگویم که «هان این کجا بوده، من جز دوسه بیتی از این غزل به یاد ندارم» (هرچند او از من خیلی بینظمتر است و ممکن است شعرم را هر جور دلش بخواهد خوشنویسی کند)... فقط این غربت توانسته است مرا زمینگیر کند و برای اولین بار به تایپ!! شعر وادارد.
غرض آنکه قصیدهی اخوانیه در اصل صد و سی و پنج بیت داشت، که فقط نود و یک بیت آن در ذهن و کاغذ من است. من خود در جاهایی انقطاع کلام را حس میکنم، بعضی به لطف این را به حساب پیروی شاعر از تداعی معانی میگذارند که البته ویژگی این قصیده حتی در شکل اولیه و کامل آن نیز چنین بود.
از اینها که بگذرم امروز برای من دلنشینترین ابیات این سروده همانهاست که در یادداشت پیش نوشتم و غرضم از این تطویل، نهادن آن ابیات بود در زمینهی خودش و تکرار دوبارهی آن برای خودم و دیگرانی که ممکن است لطفی در این مضمون بیابند که " چاه و قفس یکیست بَر ِ مرغ هوشیار زنهار! گفتم این که خود آزاد مشمری" ...
آن کیست کز سر کرم و لطف و یاوری
این نامه را بَرَد بَرِ دکتر مظاهری
این نامه را که مطلع آن ذکر اشتیاق
این نامه را که مقطع آن مُهر چاکری
این نامه را که پیک دعا و درود ماست
این نامه را که قصهی هجرست و صابری
دل میتپد به سینه چو حرفیش بشنوی
خون میدود به دیده چو سطریش بنگری
تنها نه این حکایت دلتنگی من است
گویند همصدا "حسن و مرضی و زری"[3]
کای دلبریده از وطن و ساکن فرنگ
کز قم سفر گُزیده به لندن مجاوری
قومی ز دوریات به عذاب اندر ای عزیز
ترسم که دیر آیی و جانشان برآوری
گیرم که ما خیالت از سر بهدر کنیم
مادر بگو چه سازد با مهر مادری؟
مپسند مادرت که یکی ماه چهاردهست
بی آفتاب روت نهد رو به لاغری
ای رخت برکشیده به گلزار زین قفس
کانجا نشسته گرم تماشای منظری
از حال ما اسیران هیچت خبر بود
این است ای برادر رسم برادری؟
رَستی از این حصار و گذشتی ز همرهان
خوش باد همتت مگر از خویش بگذری
تن در مده به ماندن، کاین بر کشیده سقف
چاهیست بیفروغ و تو همچون کبوتری
چاه و قفس یکیست بَر ِ مرغ هوشیار
زنهار! گفتم این که خود آزاد مشمری
آنجا به چاه در چه نشستی کبوترم؟
-ایدون که برگسستی زنجیر ایدری-
ای مانده در سیاهی این تیره خاکدان
تو مرغ باغ پر گل صبح منوّری
راضی مشو به ظلمت آبشخوری چنین
باید به سوی دانهی خورشید بَرپَری
گفتم نصیحتی و نمودم ره صلاح
تا سر نهی بر آن و نگیریش سرسری
گرگت کمین کشیده و چوپانت رفته است
ای برهی چمان به چمن از چه میچری؟
آنسان که طاس در وسط تختهی طلسم
چشمت به جفت شش بود اما به ششدری
زین همرهان هرزه که همصحبت تو اند
ولله دیگرستی و بالله دیگری
زنگار کبر و آز را گر بِستُری ز دل
مر ذات ذیصفات را مرآت اکبری...
بر من ببخش رشته صحبت ز دست شد
بیهوده گفتم این که تو از من نکوتری
پای از گلیم خویش بهدر کردم عاقبت
وارد شدم به ورطهی وعاظ منبری
سوداگران مغفرت و توبه و بهشت
بازیگران نقش دروغ و ریاگری
ظرف صفای باطنی: از حرص و کینه پُر
طرف قبای ظاهری: از عیبها بری
شیخا ترا نجاست دل دست و پای بست
شوخی که در طهارت دستار و مئزری
شرعت وظیفه کرد که شارع نما شوی
نک رهنمای مایی یا سّد معبری؟
دیتان نزاع بر سر محراب و خمس بود
وامروز، مرجعیت اسلام و رهبری...
داری - زبانِ سرخ!- سر سبز میبری؟
«احوال شیخ و قاضی و شربالیهودشان»[4]
پرسید کهنه رندی از پیرِ ساغری
«گفتا نگفتنیست سخن گرچه محرمی»
خوشتر بود که پرده بداری و مِی خوری
ما نیز پند پیر پذیریم و سرخوشایم
کآمد دوباره موسم انگور عسکری
تا باغهای "تیران"[5] دامنکشان بیا
تا خوشه خوشه خورشید بر تاک بنگری
خورشید نه، که روشنیِ چشم مهر وماه
آنک به مهر ماه در آمد به دلبری
هر خوشه همچو دختری از برگهای مو
بر سر کشیده چادر دیبای ششتری
یا نه، که تکیه داده به طارم نشسته تاک
بر کف گرفته سُبحهی یاقوت احمری
بخشیده یا فروغی بر جشن مهرگان
با چلچراغهای بلورین و مرمری
بر طرف جو پیاله به کف لاله منتظر
تاکاش مگر به باده کند باز یاوری
گسترده عطر کهگل و باران به کوچهباغ
فرشی که پود آن طرب و تار آن طری
هوهوکنان به جانب شب باد در سفر
در دل هوای پرسه و میل قلندری...
اما چه سود؟ بیرُخت ای مایهی وجود
رفت از دماغ بادهکشان شادی و تری
نیمان هوای باغ و شراب است و سرخوشی
نیمان توان درد فراق است و صابری
ای صبر! میچهکوشم؟ هر چند جوشنی
ای هجر! هر چه پوشم، خونریز خنجری...
نی نی، نهغافلم که بنالم ز درد هجر
اینسان که در ضمیر من ای دوست مضمری
ای دل به هوش باش کزین پس به هر نفس
از او خبر بیاری وز ما خبر بری:
کای آنکه با منی و منات مانده منتظر
وی آنکه غایب از نظر و میر محضری
دارم به سر هوای زمین بوسی دری
کهش ماه برنشسته به ره همچو مشتری
من ذرهای در این ره و بر خاک کوی تو
هر شام سر گذارد خورشید خاوری
زینسان که آرزوی تو در بر گرفتهام
کاشک بهخویش آیم و بینم تو در بری
کوتاه دستم از همه وین راه بس دراز
یارب تو بر مراد رسانم که قادری
زاد سفر ندارم تا پا به ره نهم
رویت سیاه بادا ای فقر و بیزری...
شادم که گر چه نیست مرا طالع بلند
با توست بخت نُه فلک نیکاختری
مستغنیای ز دنیا نک با جمال یار
از بیزری چه باک تو را هست با "زری"
از ما بر او سلام و ارادت بود که نیست
از او به هیچ روی تو را یار بهتری!
پس نیک باد عاقبتالامرتان که اوست
نیکو زنی تو را و تواش نیکشوهری
روشن شود دو چشم من از دیدن شما
روزی که گردد ارزان نرخ ترابری
کِم قصد سیر شهر فرنگ است با "حسن"
بادا که سورمان دهی و سفره گستری!
فکر کباب باش! مگو سیر میشوند
با صد گرم پنیر و کمی نان بربری
گو اینکه اولی بوَدَت سادهتر به غرب
کاین دومی بوَد ز غذاهای آذری
وآنگه به ما نمای ظریفان آن دیار
خورشیدهای دلبری و ماهپیکری
باشد کزان میانه ز ما دل برد یکی
بالا بلای عشوهگر گیسفرفری
مستورهای که چون طلبم بوسه از لبش
عذر آورد به عشوه و گوید: "آی ام ساری"
جویم که سن و سالش هجدهست یا که بیست
پرسم که اسم و رسمش "نانسی" است یا "مری"
بادا که یادگار بماند مرا از او
باقی ز زلف سنبلی و چشم عبهری...
نی نی، که باغ مغرب هر چند رنگرنگ
در پس غروب دارد و خشکی و بیبری
شرقینگاه من به یکی جلوه دل برد
با او ز دیگری نبود چشم دلبری
دیروز گفتیام به چه حالی و گفتمات
اندوه و شادیام بوَد اندر برابری
قلبم قرین اندوه از درس و مدرسه
جانم عجین شادی از عشق و شاعری
وامروز سربهسر همه عشقیم و اشتیاق
زنهار بر تو کآسان از ما بمگذری!
بنگر مرا چو خواهی بر عشق بنگری
کافسانه شد حکایت مجنون عامری
گفتم که عطر عشقش پنهان کنم به دل
دیدم گرفته عالم از او معطری
رودی شد و به پیکر او نقش بوسههام
چون برگهای سوری اندر شناوری
طبعم ز چشمهی لب او آبدارشد
وز طرهاش گرفت سخن گفتنم طری...
ناوردهای چو من فلکا کس به شعر و عشق
وین داغ بر دلت که از این پس بیاوری[6]
طرح طراز طرزم عطر عتیق عشق
چتر چکامههایم بر چرخ چنبری
در حضرتی که بلبل طبعم غزلسراست
گل میکند به دل هوس پیرهندری
آنجا که من مسیح صفت دم برآورم
خود مدعای مدعیام حجت خری
فردا نگر که حکمت من رشک بوعلی
امروز اگر بلاغت من بهت "بُحتری"[7]
بیدود و باده مستم با مدعی بگو
درویش را چه نشئه به جز حُب حیدری
رقص طناب کهنه کجا و عصای عشق
اعجاز، دیگرست ز افسون و ساحری
اینان همان گروه که گشتهست شعرشان
آویز گوش و گردن گاوان سامری
در خانقاه افیون گرم عبادتند
با ذکر "یا مجیر" نقیبان مجمری
باشد که گیرد ایزد نعمت از این گروه
کآید عذابی شدید از بعد کافری
من سر فکندهام ز "انا البحر" خویشتن
وین ماهیان خوش از صفت جوقی و جری...
جوشد مرا معانی هر لحظه نو به نو
کو کوزهات که سهمی یک روزه زآن بری
چشمم بصیر سرمهی حق بود و دیدهام
اسرار باطنی به اشارات ظاهری
دل در میان بیار و حدیثی از او شنو
با گوش و چشم ورنه کجا طاقت آوری...
گفتم من این بداهه که یابی در آن نشان
از کرّ و فرّ فرخی و نور انوری
ترسم تو را ملال رسد ورنه طبع من
دارد هزار قافیه با یای مصدری...
یارب مرا زفتنهی دوران نگاه دار
تا بیخدا نماند عرش سخنوری!
[1] - چند سال بعد علی خان ما از فرنگ برگشت و یک کپی از نامهی مرا به خودم پس داد. وگرنه همین ابیات را هم نداشتم.
[2] - (راستی که دلم براش تنگ شده و او اهل وبلاگ و پتیزا نیست)
[3] - برادر و خواهران دکتر مظاهریاند اینها.
[4] - «احوال شیخ و قاضی و شربالیهودشان
کردم سئوال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نگفتنیست سخن گرچه محرمی
درکش زبان و پرده بدار و می بنوش» حافظ
[5] - روستای پدری من در مجاورت اصفهان که هزار بادهی ناخورده در رگ تاکستانهایش است.
[6] - این اخوانیه است و «عندالأحباب تسقط الآداب». از اینجا به بعد خواستهام در مفاخره هم طبعآزمایی کنم، بخوانید و چه میدانم مثلا به یاد منازعهی خاقانی و جمالالدین عبدالرزاق بیفتید. بگذارید و بگذرید.
[7] - ابوعباده ولیدبن عُبَیْد اللّه مشهور به بحتری، شاعر پرآوازه و مؤلف منتخباتِ شعر عرب (206ـ284 هجری).
هفتهی پیش، نامهی از دوستی بسیارعزیزبه دستم رسید؛ و لابد میدانی در این زمانهی تایپ و اینترنت دیدن نامهای به دستخط و بر کاغذ چه حس خوشایند و اصیلی به آدم میدهد. این حوصله و محبت شاعرانهی او را فراموش نمیکنم هرگز. پیشتر هم دیدن دستخط او در غربتِ برلین مرا شاد کرد بود. وجود نازکش آزردهی گزند مباد...
نامهی خصوصی او برایم عزیز است و قصد سرگشودن از مضامینش را ندارم. اما یک فرازش بد جوری به جانم آتش انداخته است؛ آنجا که نوشته : "با این همه گاه اگر فرصتی فراهم آمد سرکی به ایران خانم بزنید...فایدهی این آمدنها...آن است که همانجا را محکم بچسبید. یعنی بیایید تا نیایید. یک وقت تصور آغوش گرم مام میهن شما را به وسوسه نیفکند که مام میهن را مهربانی و آغوش گرم و دست نوازشی نیست. مام میهن مرده و کار دست باب بیرحم و بیحوصلهی میهن افتاده که به جای نوازش لگد میپراند و فرزند میرماند".
دلم گرفت. بر این خاک غریب روزی نیست که به آسمان نگاه نکنم و به یاد وطن نیفتادم. روزی نیست که مفهوم نابکار "جهانوطنی" مرا مشغول خود نکند... ساعتها با آن کلنجار نروم و دست آخر بیحاصل کنار ننشینم. چیزی میگویم و چیزی میشنوی. هجرت؟ مگر آسان است هجرت. هجرت مردن است و دوباره زنده شدن وشاید هم هرگز زنده نشدن. تازه مگر هجرت چه چیز را عوض می کند جز جهان پیرامونت را. مگر آنچه درون توست دست بردار است به این آسانی. الان که این کلمات را مینویسم در پس خاطرم زمزمهای است از آنچه سالها پیش برای عزیزی مهاجر سرودم. کسی انگار از ایران این بیتها را در گوش من دوباره میخواند، امروز.
...ای رخت برکشیده به گلزار زین قفس
کانجا نشسته گرم تماشای منظری
از حال ما اسیران هیچت خبر بود
این است ای برادر رسم برادری؟
رَستی از این حصار و گذشتی ز همرهان
خوش باد همتت مگر از خویش بگذری
تن در مده به ماندن، کاین بر کشیده سقف
چاهیست بیفروغ و تو همچون کبوتری
چاه و قفس یکیست بَر ِ مرغ هوشیار
زنهار! گفتم این که خود آزاد مشمری
آنجا به چاه در چه نشستی کبوترم؟
-ایدون که برگسستی زنجیر ایدری-
به فاطمه و محمدرضا
در سینه سرودی داشت بیواژه
هوایی تو
به نخستین روز مهآلودِ می،
آنگاه که سرمست
کنار پنجرهی عصر
شعرش را در بادکنکی دمید
برای کودکِ اردیبهشت...
میمانم اما بر رهت با دیدهای گریان
عصر سفر، در سایهی آواز گنجشکان
سر مینهی بر شانهام، چون تاک بر طارم
دل میدهی بر گریهام، چون سنگ بر باران
میگریم اما آسمان را هیچ ابری نیست،
تا گرد غربت شوید از گلهای بیسامان
غربت غروبی بود، شاید، یا غباری بود
بنشسته آنسو در سکوت سنگی ایوان
گردِ درنگِ لحظهها بر جادهی مهتاب،
عطری به رنگ سایهها در هشتی دالان
رفتی و من با بیدها در بادها مجنون؛
رفتی و من با بادها در کوچه سرگردان
بی تو چه شبهایی در این روزان بیخورشید
بی تو چه تبهایی در این شبهای بیباران
بر من ببار ای بهتر از باران فروردین
بر من بتاب ای خوشتر از خورشید تابستان
آن دوست گفت: «کلمات را لبریز شعر کن، شعرت را لبریز کلمات مکن». این شد که نشستم و برخی شعرهایم را بازنگریستم. حاصلش را میخواستم با او و دیگران درمیان بگذارم. الان کلمهشمار ورد نشان میدهد که در این بیوقتی و با این قلم وسواس 690 کلمه نوشتهام در ادامهی یادداشت گذشته. اما ترجیح میدهم آن را پست نکنم. باز هم سببی شد که خودم را بهتر بشناسم. فقط بگذار این دو بیت از قصیدهی غربت را که از نهاد جانم سرودهام، تکرار کنم.
من در غبار فهمی در زنجیر
من در بخار وهمی زندانم
با گویهای الفاظ در بازی
خالی است از معانی انبانم...
دوست دیرینهی من! انباشتن کلمات از معنا بسیار دشوار است و من تهیدستم.
با مهر
احمد
این حرفِ درست که "دوست چون آیینه باشد بهر دوست" آنقدر تکرار شده است که فرّ و فروغش را از دست داده و ما بی التفات از کنارش میگذریم. اما همین چند روزه دو اتفاق برای من افتاد که احساس کردم دوست میتواند قدح آینه کردار باشد و تو را به تو بنماید. اول آنکه نازنینی به من گفت چرا در این مجال مجازی هم آسوده نیستی و خودت را آسان بیان نمیکنی؟ چرا بهجای آن که شعرت را لبریز کلمات کنی، کلمات را لبریز شعر نمیکنی؟ و من در پاسخش درماندم.
این که قلم من ثقیل است یا به تعبیر مثبتترش فخیم است، و شعر من به عوض آنکه عراقی و اصفهانی باشد، خراسانی است، تا حد زیادی از اختیار و انتخاب آگاهانهی من بیرون است. من از روانکاوی چیزی نمیدانم، اما گمانم آن است که قلمکاوی و نقد ادبی هم میتواند ابزاری برای پیبردن به نهاد و روان نویسنده باشد ( ونیز منتقد نویسنده). این را اما میدانم که چند سالی در دانشنامه نوشتن و خود دربند ارجاع و ایجاز و زبان معیار و از این دست قید و بندها کردن قلم مرا چنین بار آورده و حالا بد یا خوب حتی طرز نوشتههای ادبی من نیز دستخوش سیاق نگارش تحقیقیام شده است.
من میخواستم در این بلاگ از دنیای پژوهش فاصله بگیرم، بر سرخط این مجال هم نوشتم درنگی در خویشتن و جهان تا به خود گوشزد کنم که این جستاری در یا پژوهشی در فلان و بهمان نیست؛ آسوده باش، راحت بیندیش و راحت بنویس! اما نمیتوانم راحت بیندیشم. گویی جرأت اندیشیدن (به قول کانت) خود را از دست دادهام. این هم معضلی است که تصور کنی بدون پژوهش کافی در سابقه و لاحقهی یک ایده اندیشیدن دربارهی آن بهکلی بیبنیاد و عبث است.
دو طایفه در ساحت فکر این دیار، بهآسانی، از هم قابل تشخیصاند: یکی پژوهشگرانی همچون عباس اقبال و محمد قزوینی و زرینکوب و شفیعی کدکنی ( اینان در قلمرو تاریخ و ادبیات مشهورند، من در عالم فلسفه کسی را بهطراز آنان نمیشناسم) و دیگری اندیشوران یا - به احتیاط بگویم- روشنفکرانی، چون ملکم خان و فردید و سروش و شایگان و دوستدار و طباطبایی( همین طور درهم). طایفهی اول اهل پژوهشاند و تحقیق، و زیربنای تفکر را بنیان مینهند، طایفهی دوم اهل اندیشهاند، معطل پژوهش نمیمانند و اگر سر وقت پژوهشی هم بروند، معمولا پاسخ پروده و آمادهی خود به همراه دارند و با استنطاق از متن آن را به "پاسخ درخور" وامیدارند. این ادعا را از من آسان نپذیرید چرا که سخن پرمسئولیتی است و باید استدلالی متناسب برای آن آورد. فقط برای کمک به تصور روشن مسأله دو نمونهی سروش و طباطبایی را یادآور میشوم. سروش در بحث از تجدید تجربهی اعتزال به تاریخ اندیشهی اعتزالی و انبوه پژوهشهای کهنه و نو در باب مکتب معتزله اعتنایی ندارد. او حتی از ده رویداد تاریخی در گاهشمار فکر اعتزالی نام نمیبرد. علل و دلایل ظهور و افول این اندیشه را بازشناسی نمیکند. اینها کارهایی است بس دشوار و تازه عاقبت ممکن است ما را از اندیشهی پرطمطراق تجدید تجربهی اعتزال منصرف کند. پس زنده باد اندیشه و بیخیال پژوهش. همو در نظریهی بسط تجربهی نبوی خود، از حل مشکل تکلم باری سخن میگوید، اما زحمت ارایهی گزارشی از آرای مسلمانان در وحیشناسی را بر خود هموار نمیدارد. کار او در وحیشناسی را مقایسه کنید با کار تشیهیکو ایزوتسو که صرفا پژوهشی است و کار نصر حامد ابوزید که کاری روشنفکرانه و درعین حال پژوهشی است. نمونهی دوم سید جواد طباطبایی است تکلیف تاریخ را اول پشت میزتحریر خود تمام کرده وسپس پای قفسهی کتاب رفته است. او زحمت میکشد و "پژوهش" میکند اما بینهها را سوا میکند. نظریهاش را در تعلیق نمینهد و از فروکاهی متن دریغ نمیورزد. نمونهاش برداشت اخیر اوست از مشروطیت. این صورت مساله بود و ادعای من.
فرض کنیم آنچه در بارهی "پژوهشگر" و "اندیشور" ایرانی گفتم درست باشد و من بتوانم در مجال مقتضی به پژوهشی مناسب این سخن را اثبات کنم. این را مقدمهای کردم تا بگویم که من چند سال است تکلیف خود را یکسره کردهام: من نه تنها کار خاموش، کماجر و پرارج پژوهشی را بر کار شهرتآور، پرهیمنه و پژواکآفرین روشنفکری ترجیح میدهم، بلکه ضرورت و اولویتی غیرقابلانکار و جایگزینی برای آن قائلم.
از دوست نازنینم که خود از شاگردان دیروز سروش است اما نه از روشنفکران بلکه از پژوهشگران امروز میپرسم که چه میشد اگر سروش در همان دههی شصت ترک تریبون میگفت بر منبر خطابه نمینشست، در دانشگاه میماند، ترجمه میکرد، تحقیق مینمود، راهنمای رسالههای پژوهشی دانشجویان میشد و اندیشهی خود را بر بنیان پژوهش استوار میکرد. و میدانم که پاسخم نمیدهد که آن وقت دوم خرداد رخ نمیداد.
سخن به راه دیگر رفت. میخواستم بگویم نوشتن برای اهل پژوهش کار دشواری است، حتی وقتی میخواهند سخن دلشان را بگویند. از تو چه پنهان حتی شعر گفتن هم جان کندن است، لااقل برای من که خامم و داستان را زیاده جدی گرفتهام چنین است. حالا دارم فکر میکنم چه سرخط پرطمطراقی داشته است مجال مجازی من : درنگی در خویشتن و جهان. در این زمانهی پرشتاب درنگ هم کاری سخت است، هر چند نه به دشواری جستار.
پ.ن. گفتم دو اتفاق مرا ملتفت اهمیت دوست در خودشناسی کرد و یکی از این دو اتفاق را به اشاره باز گفتم. اتفاق دیگر و توضیحی دربارهی کلماتِ شعر و شعر ِ کلمات بماند برای یادداشت بعد.
پیشکش به نوروز دلانگیز اصفهان،
شهرِ سرشار،
برای همهی خاطرات بیزوالش
ایوان سکوت و سنگ بود و نام او را
سر داد باران مثل اوراد ِ اهورا
نامش چه بود آیا که باران ِ سحرگاه
گفت و شکفت آرام شعری روی ِ درگاه
نامش چه بود آیا که چون در کوچه پیچید
بر شاخسارِ شب چنین گل کرد خورشید
نام تو را من میشناسم یار ِ پنهان
نام تو را من گفتهام در گوش ِ باران
تو پیچ و تاب زلف بانوی ِ بهاری
نامت پریشانی، رهایی، بیقراری
ای شبچراغ خلوتِ خاتون خورشید!
چون عطرِ شببوها سراسر وعدهی عید!
سوسوی سرخ ِ سیبها در چشم زنبیل!
هر هفت سین سفرههای سالﹾ تحویل!
شال ِ رهای سبزهها در آبِ جوبار!
نجوای برگ و باد در گوش ِ سپیدار!
موج ِ نفسهای سپید یاس و شببو!
عطرِ عتیق ِ گنجههای کنج پستو!
چشم انتظارت کوزههای پُر ز باده!
آئینههای نقرهی بر رف نهاده!
گرد و غبار روی ِ مِجریهای خاتم[1]!
چون خاطرات من پُری از شادی و غم
ای دامن ِ سرخ و کبود و زردِ پائیز!
هوهوی ِ بادِ مهرگان در خوابِ دهلیز!
اوهام ِ خلوتهای دوران دبستان!
چون سایهای در سیبههای سنبلستان[2]!
عطرِ شبانگاهِ شهودِ تختِپولاد[3]!
رقص ِ سماع باد با ارواح اوتاد!
مرگ و معاد سرخ جانهای مهاجر!
برگ و نوای سبز مردان مقابر!
ای وهم ِ تودرتوی، ای رازِ نهانی!
چون کوچههای هفتپیچ ِ اصفهانی
سوسوی گیسویت به شبگردی چراغم
عطر ِ تو دارد پرسههای چارباغم
در پیچ و تاب چنگ و اسلیمی نهانی
بر بشن گنبد چون حریرِ آسمانی
دیدم تو را در نقش ِ کاشیهای آبی
در شیشهها با دختران ِ آفتابی
همرقص ماهیهای تُنگ عید بودی
چون عطرِ باران زیر چتر بید بودی
نقشت نهان در تار و پود ترمهها بود
نامت سرود رودها و چشمهها بود
ای عطر یاس و اطلسی در خوابِ هشتی!
در خلوت پسکوچهها آوازِ دشتی!
ای خوشتر از قیلولههای حوضخانه!
فواره از شوق تو سر تا پا ترانه!
همزادِ سرخ ِ خوشههای سبزﹾ دستار!
رقص ِ بلور دختران ِ مانده بر دار!
ای خوابِ مهتابی و باران ِ ستاره!
بانگ اذان صبح از اوج مناره!
ایوان و سنگ و صبح و برگ و بوی باران
بیواژهﹾ مضمونی تنیده در تن و جان
دیدم تو را آنگاه در آغوش ِ درگاه
آکنده شد ایوان ز عطرِ قل هو الله
شب در تار و پود ملافهی سفید خانه کرده است و خوابم نمیبرد. آی تاریکی دوبارهی من چراغی بایدت افروخت.
حرفی در تو دست و پا میزند و مجال نمییابد. آی سکوت هموارهی من واژهای بایدت آموخت.
به آواز روشن پرستوهای نوروز بیندیش و بخواب، شب آرام زمستانی من!
